یوسف مصری نمی آید به كنعان دلم
باز سر را می گذارد غم به دامان دلم
بی حضور چتر دستانت ببین یعقوب وار
مانده ام امشب دوباره زیر باران دلم
خوب می دانی زلیخای جنون با من چه كرد
پاره شد در ماتم عصمت گریبان دلم
نوح من ! خاصیت عشق است امواج بلند
كشتی ات را بشكن و بنشین به طوفان دلم
كی بهارت می وزد بر گیسوان حسرتم
كی نگاهت می شود ای خوب مهمان دلم ؟
تا بگویی با من از عریانی اندوه خویش
تا بگویم با تو از اسرار پنهان دلم
بوی پیراهن مرا كافی است تا روشن شود
چشم تاریك و شب خاموش كنعان دلم
+
نوشته شده در پنجشنبه
1388/04/11ساعت 5:19 قبل از ظهر توسط وحید خادم المهدي
|
+
نوشته شده در سه شنبه
1388/04/09ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط وحید خادم المهدي
|