| ورود به كنترل پنل وبلاگ |
|
|
دلم شكسته تر از روزهاي باراني ست
هجوم هق هق اشكم به جسم زنداني ست
براي پر زدنم هيچ چارهاي نشده ست
چرا كه خاطرههايم هميشه باراني ست
اسير مانده دلم در غبار اين غربت
جنون گرفته دلم را كه رو به ويراني ست
بگو كجاست كسي كه تو را نشان بدهد
كه باز بستر چشمان من چراغاني ست
بيا، بپرس، چگونه دو چشمم ابري شد
كه هر سپيده هوايم مدام باراني ست
دلم گرفته شهيدان مرا مرا ببريد
بس است فرصت پروانههايمان آني است
چقدر ساده بگويم نفس نخواهم زد
در اين دو روزه كه در لحظههاي پاياني ست
هميشه فصل پريدن دو بال من بسته ست
چقدر صبر و تحمل براي من جاني ست